منوچهر خان حكيم

45

اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )

آن غرورى كه داشت ، همين‌كه بر او گفتند مكث نما ، پنداشت كه طبقهء افلاك را بر سر او زده‌اند و مانند مار بر خود مىپيچيد . گفت : برو به قرا خان بگو كه سگدندان بر در بارگاه ايستاده و يارى مىطلبد و حاجب به عرض سالار رسانيد كه قرا خان از جا جسته يك سيلى به دربان زد كه : اى بىادب ! تو سگدندان را نديده‌اى و تعريف او را نشنيده‌اى ؟ اين چه معنى دارد كه او را بازدارى ! و خود پاى برهنه از بارگاه بيرون آمده و با سگدندان طريق معانقه « 1 » به جاى آورد و او را داخل بارگاه كرد ، و در دم اشاره كرد تا بقچهء لباس حاضر كردند و رخت او تغيير داد ( 27 ) و در روى تخت بر پهلوى خود نشانيد و از او احوال پرسيد . آنچه بر سرش گذشته بود همه را به خدمت قرا خان عرض كرد . پس قرا خان اشاره كرد تا مجلس ملوكانه بر روى سگدندان آراستند و با يكديگر به عيش و عشرت مشغول شدند ، كه به داستان ايشان برسيم . [ مقدمهء بيرون آمدن محمد شيرزاد از آب مرغاب و ملحق شدن با خواجه بهرام ] اما دو كلمه از محمد شيرزاد بشنويد . چون محمد به آب افتاد ، از آنجا كه اعتقاد محمد بر مركب او بود ، محكم بر يال او چسبيده بود و آن حيوان نهنگ‌وار شناكنان مىرفت . تا دو روز و دو شب آن دلاورزاده را بر روى آب مىبرد . روز سيّم را از گرسنگى و از تقلّاى بسيار هلاك شد ، اما محمد او را در زير ران گرفته و آب او را مىبرد . پس همان‌روز سيّم مركب در گل نشست كه محمد قد راست كرده از آب بيرون آمده ، اما تمام يراقش را آب برده بود و چون محمد در آن الگهء غربت نقدى و خرجى نداشت ، زين مرصّع كه بر پشت مركب زده بودند ، ده ساله خراج همان ولايت بود ، از براى ما يحتاج از پشت مركب برداشته بر دوش كشيد و پياده در آن باديه به قطره زدن « 2 » درآمد . محمد شيرزادى كه روز قبل ازين سپهسالارزادهء چون اسكندر پادشاهى [ بود ] ، الحال از گردش فلك سفله ، معطّل قوت يك‌شبه و زين را بر دوش گرفته روان شد ؛ ازين‌جاست [ كه ] گفته‌اند :

--> ( 1 ) . معانقه : روبوسى . ( 2 ) . قطره زدن : راه پيمودن .